close
تبلیغات در اینترنت
ماجرای خواستگاری و ازدواج (آخر خنده)

ماجرای خواستگاری و ازدواج (آخر خنده)

        چند وقت پیش یک روز جلوی تلویزیون دراز کشیده بودم، فوتبال نگاه می کردم و تخمه می خوردم. ناگهان پدر و مادر و آبجی بزرگ و خان داداش، سرم هوار شدند و فریاد زدندکه : ای عزب! ناقص! بدبخت! بی عرضه! بی مسئولیت! پاشو برو زن بگیر.   رفتم خواستگاری، دختر پرسید: مدرک تحصیلی ات چیست؟ گفتم: دیپلم تمام! گفت: بی سواد! امل! بی کلاس! ناقص العقل! بی شعور! پاشو برو دانشگاه…           بقیه در ادامه مطلب … (حتما بخوانید.)        …

پیغام مدیر سایت :

سایت آموزشی دانشجویان